لسان الملك سپهر

141

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

و بانگ مردم هيچ نشنودند و دانستند كه بلائى بدان قوم نازل شده . ابو مسعود گفت : دست من گير و از اين كوه فرود شو تا به لشكرگاه شويم و حال بازدانيم . پس هر دو تن به لشكرگاه ابرهه شتافتند و مرد و اسب و فيل و هر جانور كه در لشكر بود مرده يافتند ، و در كنار هر يك گل‌مهره‌اى ديدند كه نام آن جانور بر آن نگاشته بود . عبد المطّلب خواست بشود و قريش را بخواند . ابو مسعود گفت : شتاب مكن اكنون مرا و خويشتن را توانگر فرماى و آنگاه مردم را بخوان . پس در ميان آن لشكرگاه عبور كردند و هر خواسته كه حمل خفيف و بهاى گران داشت فراهم كردند . ابو مسعود گفت : اكنون دو چاه حفر كن و در يكى بهرهء من و در آن ديگر آن خويش را پوشيده دار . چون عبد المطّلب چنان كرد ، ابو مسعود گفت : اكنون آن چاه كه از بهر خويش كرده‌اى ، مرا بخش و آن مرا نصيبهء خويش گير . عبد المطّلب بدين سخن رضا داد و ابو مسعود بر سر چاه خويش بنشست . آنگاه عبد المطّلب بر شترى سوار شده در شعاب جبال بتاخت و مردم را از هر جانب بخواند و بدان لشكرگاه آورد . مردم قريش و ديگر قبايل شاد شدند و اموال و اثقال آن قوم را برگرفتند و در ميان خويش بخش كرده و جملگى توانگر شدند . و از آن پس ابو مسعود در طايف مهترى عظيم گشت و قريش سخت بزرگ شدند و ايشان را تمامت عرب مهتر گرفتند و بازرگان آن جماعت هزار ( 1000 ) شتر از مكّه بيرون فرستادندى و بر گردن هر شتر شاخى از درخت يا رسنى از پشم آويختندى . و اين علامتى بود كه هيچ دزد و راهزن آهنگ « 1 » ايشان نكردى . عبد اللّه بن الزبعرى بن عدىّ بن قيس بن عدىّ بن سعيد بن سهم بن عمرو بن هصيص بن كعب بن لؤىّ بن فهر گويد : بيت تنكّلوا « 2 » عن بطن مكّة انّها * كانت قديما لا يرام حريمها سائل امير الجيش عنها ما رأى * و لسوف ينبى الجاهلين عليمها ستون الفا لم يئوبوا « 3 » ارضهم * بل لم يعش بعد الاياب سقيمها لم يخلق الشّعرى ليالى حرّمت * اذ لا عزيز من الانام يرومها

--> ( 1 ) . آهنگ : قصد . ( 2 ) . نكول : بازايستادن از دشمن و از سوگند ، تنكلوا : يعنى بازايستيد . ( 3 ) . يئوب : برمىگردد .